شاهراه ۶۱

علایق من (موسیقی ، ادبیات ،فلسفه ،سینما و ...)

شاهراه ۶۱

علایق من (موسیقی ، ادبیات ،فلسفه ،سینما و ...)

طنزهای وودی آلن


*استحاله و تناسخ:
...شگفت انگیز ترین نمونه استحاله ،استحاله سر آرتور نارنی است که وقتی داشت حمام می گرفت،با یک صدای بلند پق غیب شد،و ناگهان سروکله اش وسط دسته نوازندگان سازهای زهی ارکستر سمفونیک وین پیدا شد.او بیست سال آزگار،ویولونیست اول ارکستر بود;هرچند فقط می توانست ملودی "سه موش کور" رابزند،تا اینکه یک روز هم ضمن اجرای سمفونی ژوپیتر موتسارت،ناگهان غیبش زدو از رختخواب وینستن چرچیل سردرآورد.

                                       

*در باب قناعت و امساک:
همچنان که آدم پا در زندگی می گذارد،پس انداز کردن اهمیت بسیار بیشتری پیدا می کند و آدم نباید پولش را خرج هر چیزی کند-مثل شهد گلابی یا کلاه یکپارچه طلا.پول همه چیز نیست اما از داشتن تن سالم بهتر است.هر چه باشد آدم نمی تواند برود به قصابی  و به قصاب بگوید :{ببین چه عالی برنزه شده ام و تازه این که چیزی نیست،من هیچ وقت سرما نمی خورم.} و توقع داشته باشد که آقای قصاب گوشت راسته تعارفش کند(مگر اینکه قصاب یک تخته کم داشته باشد)اگر صرفن از لحاظ اقتصادی نظر کنیم ،پول از فقر بهتر است ،البته خوشبختی نمی آورد.به طور مثال قضیه مور و ملخ را در نظر آورید:در حالی که مورچه کار می کرد و ذخیر می ساخت،ملخ تمام تابستان را بازی می کرد.وقتی زمستان رسید ،ملخ آه در بساط نداشت ،اما مورچه از درد قفسه سینه می نالید.راستی که زندگی برای  حشرات سخت است.اما فکر نکنید که به موشها هم خیلی خوش می گذرد.نکته این است که ما همه به پس اندازی نیاز داریم که به آن تکیه کنیم،اما نه با لباس پلوخوریمان.
سر انجام بگذارید به یاد داشته باشیم که خرج کردن دو دلار آسان تر از پس انداز کردن یک دلار است.و شما را به خدا در هیچ موسسه دلالی که اسم یکی از شرکایش فرنچی(هم اسم خاص هم به معنی انحصار) است، سرمایه گذاری نکنید.

                                                                                                                                 
*در باب گشتن در بیشه و چیدن گل بنفشه

اصلن کار جالب و خوشایندی نیست و من هر کار دیگری را بهتر از این کار می دانم.سعی کنید به عیادت دوست بیمارتان بروید،اگر نشد به دیدن نمایشی بروید یا یک وان گرم حسابی بگیرید و کتاب بخوانید.هر کاری بهتر از این است که با یکی از آن لبخندهای بی معنی ،سرو کله تان توی بیشه ای پیدا شودو گلها را توی سبد کپه کنید.بعدش هم میبینید که دارید عقب و جلو می روید و ورجه وورجه می کنید.به هرحال وقتی بنفشه ها را چیدید ،می خواهید با آنها چکار کنید؟می گویید:{چطور مگه؟ اون ها رو توی گلدون می ذارم.}چه جواب ابلهانه ای.این روزها معمولن به گل فروش تلفن می کنند و تلفنی به او او سفارش می دهند.بگذارید او در باغ دنبال گل بگردد،چون برای این کار پول می گیرد.در این صورت اگر طوفان و رعد و برق شود یا لانه زنبوری سرراه سبز شود ،این گل فروش است که باید سر به کوه سینا بگذارد.
ضمنن از این حرفها نتیجه گیری نکنید که من در برابر سرگرمی های طبیعت بی تفاوتم  ،هر چند به این نتیجه رسیده ام که که برای تفریح محض ،این کار سختی است که آدم در ایام تعطیلات عید،48 ساعت خودش را در فوم رابرسیتی علاف کند.اما این داستانی دیگر است.

**نقل از کتاب بی بال و پر(مجموعه طنزهای وودی آلن)/ترجمه:م.آزاد/انتشارت»ماه ریز


                        
                                                                                                                                                           

                                                                                                           

                                                                                                   :     Appendix         
 

 

 Miles_Davis-Round_Midnight.wma

 

                                                  

آخوند زاده و لائیسیته

*چهره های سرشناس فراوانی هستند که که چند ده و حتی چند صد سالی زودتر از عصر خود  متولد می شوند.در تاریخ ایران بی شک یکی از آنها میرزا فتحعلی آخوندزاده(1813-1878) است.

                                                    
*آخوند زاده  در یک خانواده مذهبی تولد یافت و حتی مدتی به تحصیل علوم دینی پرداخت.اما در بیست سالگی در شهر گنجه به علت آشنایی با میرزا شفیع گنجوی  و سپس آشنایی با مدرنیته و علوم جدید و فراگیری زبان روسی و آشنایی با زبان  فرانسه،به کلی دچار دگرگونی در افکار شد.
* آخوند زاده را بی شک باید اولین بنیانگذار اندیشه لائیسیته  در ایران خواند.سکولاریسم مد نظر آخوند زاده تفاوتی عمده با دیگر رفورمیست ها و روشنفکران هم عصرش نظیر ملکم خان و طالبوف ،داشت.بر خلاف این دو که معتقد به روشنفکری دینی بودند، وی نه تنها خواهان جدایی کامل دین از سیاست بود ،بلکه به طور کلی دین را عامل اصلی مشکلات جامعه دانسته و قشر روحانیت را به طور کلی غیرقابل دفاع می شمارد.از جمله در جوابیه ای که به رساله "یک کلمه"نوشته مستشار الدوله می دهد ،چنین می گوید:"... به خیال شما چنان می رسد که گویا به امداد احکام شریعت، کونستیتوسیون (قانون)فرانسه را در مشرق زمین مجری می توان داشت. حاشا و کلا، بلکه محال و ممتنع است."
*در دوران ناصر الدین شاه که به گفته خودش خواهان صدراعظمی است که "فرق بین کلم پیچ و بروکسل را نداند"،آخوندزاده در مجموعه مقالاتش  خواهان تعلیم و تربیت اجباری و عمومی،ایجاد برابری کامل میان زن و مرد،آزادی زن و مخالفت کامل با تعدد زوجات می باشد.از جمله می نویسد:"حیف بر تو ای ایران...خاک تو خراب است...اهل تو نادار و شاه تو مستبد است و تاثیر ستم مستبد و خرافات متشرعان،باعث ضعف و ناتوانی تو شده است."
*آخوند زاده همچنین پدر نمایشنامه نویسی جدید و بنیانگذار نقادی ادبی و اجتماعی  در ایران  است.برای اولین بار واژه قریتیقا(کریتیکا)یا همان نقد را  در مورد آثارمیرزا آقا تبریزی به کار برد.مجموعه نمایشنامه های وی که در مجموعه  موسوم به "تمثیلات" گرد آمده اند شامل 6  نمایشنامه به نامهای :ملاابراهیم خلیل کیمیاگر،حکایت موسیوژوردان حکیم نبات و درویش مستعلی شاه جادوگر معروف،حکایت خرس قولدرباسان(دزد افکن)،سرگذشت وزیر خان سراب ،سرگذشت مرد خسیس  و حکایت وکلای مرافعه در شهر تبریز  می باشند.
*موضوع این نمایشنامه ها نظیر آثار مولیر(1622-1673 )،نمایشنامه نویس فرانسوی ، به شکلی کمیک انتقاد از شرایط زمانه و جامعه بود. آنها  در اصل به زبان ترکی نوشته، و بعدها توسط میرزا جعفر قرچه داغی به فارسی ترجمه شدند. بیشتر حول نابسامانی های اجتماعی ایران دور می زند.وی نیز همچون مستشارالدوله خواهان تغییر رسم الخط بود و حتی رساله ای نیز در این باره نوشت و در آن در مورد الفبای پیشنهادیش توضیحاتی داد که الفبایی بی نقطه و باحروف متصل به هم بود. ،به ادبیات قدیم و سنتی ایران- به جز شاهنامه فردوسی -بی توجه بود و معتقد بود" امروز این گونه تصنیفات به کار  ملت نمی آید."

*این هم  قسمتی از نمایشنامه حکایت موسیو ژوردان و درویش مستعلی شاه:

شرف نساء دختر نوبالغ حاتم خان آقابزرگ در حوالی قراباغ است.شهباز بیگ برادرزاده حاتم خان و نامزد شرف نساء است ولی ناگهان هوس رفتن پاریس به سرش می زند.موسیو ژوردان او را تشویق می کند که به قصد تحصیل به پاریس برود،ولی زنان خانواده می خواهند به هر شکل ممکن جلو رفتن شهباز بیگ را بگیرند.سرانجام دست به دامن درویش مستعلی شاه جادوگر می شوند،اما درویش مستعلی شاه برای دیوهای خود انعام می خواهد ...

-درویش مستعلی شاه: مگر دیوهای من سربازان ایرانی هستند که مفت خدمت بکنند؟مگر من وزیر حاج میرزا آغاسی هستم که هیچ به آنها ندهم جز فحش و تهدید؟...خانم! والله من در تهران یک دفعه به چشم خود دیدم که حاج میرزا آقاسی در میدان توپخانه به توپ مرواری داشت نگاه می کرد که ناگهان 700 سرباز دور او را گرفتند و مطالبه مواجب کردند.در حال،حاج میرزا آغاسی خم شد،لنگ کفشش را در آورد و به دستش گرفت،با هزاران فحش مثل عقاب به روی آنها هجوم آورد.سربازها مثل دسته کبک از مقابل او فرار کردند.او نتوانست هیچکدام از آنها را بگیرد و دومرتبه آمد نزدیک توپ،رو کرد به خان هایی که در حضورش بودند  و به آنها گفت:"حضرات ،دیدید ؟با این قشون ترسو نمی دانم هرات را چطور خواهم گرفت؟حالا خوب شد من با شمشیر به آنها حمله نکردم،وگرنه نمی دانم تا کجا فرار می کردند.اما همه اش را به ترسویی آنها نمی توان حمل کرد.از واهمه شجاعت رستمانه من ،که ناگهان به آنها حمله کردم،اینطور دچار ترس شدند. ..

سرانجام دستمزد درویش مستعلی شاه پرداخت شده و شروع می کند به ورد خواندن و جادوکردن.

-درویش مستعلی شاه:بلی،عمل تمام است.شهر پاریس زیر برج عقرب اتفاق  افتاده.از تاثیر این برج بوده است که هرگز بلا از این شهر کم نمی شود.(بعد برخاسته و چوب درشتی در دست گرفته و رو به شهربانو و دخترش می کند)نترسید خانمها ،دلتان را قایم بدارید.(سپس پلک چشمش را گردانده ،صورت خود را مهیب ساخته و این متن را می خواند)"دغدغه ها فتندی،تب الکری کرندی ،تب الکمو کموها،بنیدی نیدی نیدی."(به چپ و راست خود دمیده و دیوهها و عفریت ها را به اسم خوانده و فرمان می دهد)"یا ملیخا،یا سلیخا،یا بلیخا!برکنید پاریس را از جای خود و بزنید الان بر زمین چنان که این هیکل را زده و زیرو رو می کنم.(سپس یک قدم عقب می رود.چوبی که در دست داشته بلند می کند رو به دایره نهاده و اشکال اتاق ها و خانه های کوچکی ،که از تخته پاره ساخته بود می زند و از هم می پاشد.بعد لحظه ای ایستاده  و رو به شهربانو خانم می کند.)"خانم چشم شما روشن!پاریس خراب شد.از من راضی شدید یا نه؟...

*منابع :


1-کارنامه نثر معاصر/تالیف دکتر حمید عبداللهیان/انتشارات پایا
2-مقالات میرزا فتحعلی آخوندزاده/ تالیف: باقر مومنی/ تهران، نشر آوا، 1351 /
3-اندیشه هاى میرزا فتحعلى آخوند زاده/تالیف: فریدون آدمیت.
4-از نیما تا روزگار ما/تالیف:یحیی آرین پور/انتشارات زوار


 

ژان بودریار هم رفت.

*ژان بودریار/ Jean Baudrillardتئوریسین و متفکر فرانسوی و از غولهای پست مدرنیسم در ۷۸ سالگی درگذشت.

بودریار

*تکامل سه مرحله ای سیمولاکروم /Simulacrum(جعل یا وانموده یا تمثال) نخستین بار توسط او  مطرح شد .به عقیده بودریار در عصر پست مدرنیسم  سیمولاکروم فراواقعی شده است  ذهنیت انسان جذب شبکه دیجیتالی می گرددو اراده حاکم مدل باینری یا دیجیتالی می باشد.و حیات فرهنگی  درست نظیر  زبان که تحت کنترل گرامر است،بر پایه کدهای متنوعی استوار است.مثلن مدل های لباس و زیبایی،ویدئوهای الفیه و شلفیه،روزنامه،تلویزیون و ... .رسانه پیام است و این به معنای مرگ پیام و رسانه است.

*از نظر بودریار هر چیزی به سایبرنتیک مبدل می شود.به کدینگ دوتایی(صفر-یک)این کدینگ نه بیانگر تفاوت،بلکه بیانگرنظام حداقل تفاوت است.(آری/نه-زن/مرد-سوسیالیسم/کاپیتالیسم)

*در مقاله ای به نام "جنگ خلیج(فارس)اتفاق نیفتاده است"وی مدعی است همه چیز تصنعی  بوده و جنگی روی نداده است و فقط یک بازی ویدئویی بر پرده تلویزیون نمایان است.

*در کتاب آمریکا  واقعیات را  در آیینه عقب ماشین می بیند.واقعیاتی که در یک نقطه محو میشوند.وی آمریکا را به عنوان مرکز جهان نام می برد.پدیده ای پرآشوب،بدوی،مهیج،فراواقعی و زنده.

*از نظر بودریار فریفتگی و اغوا جریانی زنانه و مونث است.تعویق های ناتمام برای انجام عملیات جنسی  و مصنوعی بودن فریفتگی زنانه. به این ترتیب مرگ سکس اعلام می شود.

*در گفتگویی با سیلور لوترنژه،بودریار می گوید:"واقعیت به معنی وضع عینی چیزها نیست.واقعیت نقطه ای است که نظریه در آنجا هیچ کاری از پیش نمی برد"

پانوشت:

برای مطالعه بیشتر در باب آثار بودریار مراجعه کنید به:

1-حقیقت و زیبایی/بابک احمدی/نشر مرکز
2-پست مدرنیسم/تالیف جیمز پاول-ترجمه حسینعلی نوذری/موسسه نظر
3-فوکو را فراموش کن،بودریار را فراموش کن/ترجمه:پیام یزدانجو/نشر مرکز
4-در سایه اکثریت های خاموش/ژان بودریار/ترجمه :پیام یزدانجو/نشر مرکز
5-آمریکا/ژان بودریار/ترجمه عرفان ثابتی/ققنوس
6-مجله گلستانه،شماره 62-بهمن 1383/ مقاله سیمولاکروم-نوشته علی اصغر قره باغی

 

چهره های محبوب من:جورجو دی کی ریکو

جورجو دی کی ریکو/Giorgio de Chirico

*این هنرمند نامدار ایتالیایی در 1888 در آتن یونان از خانواده ای ایتالیایی متولد شد و در همین شهر و سپس فلورانس و مونیخ به مطالعه و تحصیل هنر پرداخت.در مونیخ بود که وی تحت تاثیر افکار فردریش ویلهلم نیچه(۱۸۴۴-۱۹۰۰) فیلسوف آلمانی و آرنلد باکلین هنرمند سمبولیست قرار گرفت.

The Disquieting Muses
در 1910 دی کیریکو با پابلو پیکاسو نقاش نامدار اسپانیایی ،در پاریس آشنا شد و از دوستان گیوم آپولینر(1880-1918)،شاعر و ناقد ادبی نامدار فرانسوی و رهبر  آوان گارد هنری آن سالها قرار گرفت.در پاریس بود که کی ریکو نخستین آثار برجسته اش را خلق کرد،تصاویری که رویا گونه بوده و شهرها را بیابان وار به تصویر می کشیدند همچون  برج بزرگ(1913)،غرامت طالع بین(1913)و نیز ترکیب بندی های فانتزی و رمز آلودی چون پرتره خبررسان آپولینر(1914)، آواز عشق(1914).

Love Song
در 1917 در بیمارستان نظامی فرارا وی با کارلو کارا(1881-1966)-که از قضا نقاش هم بود- ملاقات کرد. این ملاقات سبب شکل گیری سبکی در نقاشی شد که اصطلاحن متافیزیکی(Metaphysical painting )نام گرفت،جنبشی که هر چند عمری کوتاه داشت ،اما از  مهمترین و اصیلترین جنبشهای هنر ایتالیایی در قرن بیستم بودو بر روی آثار نقاشان سوررئالیستی نظیر رنه مگریت(1898-1967)،ایو تانگی (۱۹۰۰-۱۹۵۵)و سالوادر دالی(۱۹۰۴-۱۹۸۹) تاثیر بسیاری گذاشت و تمامی آنها استادی کی ریکو را تصدیق کردند.

اما از اوایل دهه 1930 کی ریکو با توجه به علایق سرشارش به باستان شناسی و تاریخ به نوعی عنر قراردادی و نئوباروک و نقاشی اسبها،طبیعت بی جان و پرتره روی آورد و تمامی دستاوردهای هنری پیشین خویش را نفی کرد و به کار آکادمیک روی آورد که این امر سبب رنجش سوررئالیستها از وی شد.
وی در عرصه نویسندگی دو اثر به نامهای Hebdomeros و اتوبیوگرافی شخصییش به نام Memorie della mia vita  را به جای گذاشت .کی ریکو در 1978 در 90 سالگی درگذشت.

Portrait prémonitoire de Guillaume Apollinaire

**نقاشی کی ریکو نوعی حس نوستالژیک و غریب به من می دهد.ترکیب حیرت انگیز ناخودآگاه و رمز و تلفیق بانوعی خردگرایی و آگاهی که علامت مشخص آن ترکیبات رنگ زرد است ،سایه های بلند و سکوت و متروک بودن مکان و توقف زمان.پرتره ای که از نابغه بزرگ آپولینر آفریده و او را در سیمای رومی وار و غریب به تصویر کشیده گیرایی خاص و عجیبی دارد.سوژه ای که از 2000 سال پیش در هیات آپولینر بازگشته و البته با عینک آفتابی.معماری رم و یونان و فضای متروک کنونی آنها و وزش باد  در تصاویر مربوط به شهرها ،میوزهای(الهه) سرگردان و مضطرب ،ملاقات با قهرمانان اساطیری و البته ترکیب ناهمگون  خلسه وار و در عین حال تعدیل عجیب اشیاء راه را برای  آنچه که رئالیسم جادویی خوانده شد ،به خوبی گشود.