به فاصله یک روز پس از مرگ اینگمار برگمن (کارگردان نامدار سوئدی و سازنده آثارکلاسیکی چون مهر هفتم ،فانی و الکساندر ، فریادها و نجواها و پرسونا) در 89 سالگی ، یکی دیگر از غولهای نامدار سینمای جهان هم بدرود حیات گفت.میکل آنجلو آنتونیونی /Michelangelo Antonioni ،فیلمساز نامدار ایتالیایی و معروف به میکل آنجلوی سینما ،31 جولای 2007 ،در 94 سالگی در شهر رم درگذشت.
هر چند آنتونیونی از دودهه پیش به واسطه سکته ای فلج کننده ،قدرت تکلم را به کلی از دست داده بود و این عارضه به کلی او را به مرحله ناتوانی کشانده ،اما سبب نشد که وی با همکاری ویم وندرس و استیون سودربرگ ،واپسین آثارش را بر پرده نقره ای نیاورد.
اهمیت کار آنتونیونی نه تنها به عنوان انتزاعی سینماگری مولف ،بلکه به واسطه بازتعریف مجدد سینمای روایی،به چالش کشیدن خط داستانی و مهمتر بیان روابط پیچیده انسانی ،و زبان تصویری بسیار ناب و غریب اوست.
فعالیت هنری وی در اوایل دهه 1940 به عنوان دستیار روبرتو رسلینی و مارسل کارنه آغاز گشت.در 1950 نخستین فیلم خود را با نام داستان یک عشق ساخت .این نخستین فیلم وی چرخشی آشکار از قرار دادهای سینمای نئورئالیسم ایتالیا بود .در 1957 با ساخت فریاد/The Cry (با بازی استیو کاچران)،آنتونیونی به کلی از نئورئالیسم فاصله گرفت و با تاثیر از کارل دره یه ر / Carl Dreyer و روبر برسون/ Robert Bresson ،همزمان با بهره گیری از بازیگران حرفه ای شروع به کنکاشی در عرصه زیبایی شناسی بصری نمود.
ماجرا (1960)/The Adventure نمونه بارز این تلاش و نو آوری بود.فیلم به دلیل فقدان طرح داستان مشخص(جستجوی بیهوده برای یافتن یک زن گمشده) و مدت زمان بسیار طولانی (حدود 150 دقیقه)هر چند جایزه هیات داوران جشنواره کن را ربود ،اما از سوی تماشاچیان جشنواره هو شد و از سبک کاری آنتونیونی به نوعی ضد سینماتعبیر گردید،با این حال در زمره آثار کلاسیک تاریخ سینما در آمد. این فیلم نخستین همکاری مونیکا ویتی ،ستاره زیبای سینمای ایتالیا با آنتونیونی بود که تا فیلم صحرای سرخ ادامه یافت. ویتی به ترتیب درشب(1961)/the night ( با مارچلو ماسترویانی)،کسوف(1962)/The Eclipse (با آلن دلون) و صحرای سرخ(1964)/Red Desert (با ریچارد هریس)،ظاهر شد. از فیلم شب رفته رفته پیرنگ روانشناسانه روابط عشقی به ترتیب تغییر می کند،در شب داستان عدم تفاهم یک نویسنده با همسرش،در کسوف، ماجراهای
عشقی پیاپی و در صحرای سرخ،استیصال و درماندگی تم های عمده فیلمهای آنتونیونی هستند ضمن اینکه وی علاقه شدیدی به اختلاط واقعیت و توهم دارد و این موتیو ، بافت معمایی و مسئله تصادف را پر رنگ تر می کند.این امر نه به واسطه تکیه صرف روی خط داستانی یا عکس العمل و کنش بازی ،بلکه با استفاده از تمهیدات بصری(مثلن به کارگیری شاتهای با فوکوس
عمیق) و تدوین دینامیک و استفاده دقیق از ابزار و عناصر معماری صورت می گیرد.آگراندیسمان(1966)/Blow-Up (با بازی دیوید همینگز،ونسا رد گریو و سارا مایلز) و همراهی موسیقی جز هربی هنکاک،-اولین فیلم انگلیسی زبان آنتونیونی - از این حیث نمونه کاملی است، شاهکاری روانکاوانه و بی نظیر به واسطه بیان قدرتمند مفهوم شک و تردید ،طرح داستانی معما/تصادف، تدوین فوق العاده و غنای تصویری.فیلم علاوه بر موفقیت تجاری و هنری و دریافت نخل طلایی کن ،در دورشته (کارگردانی و فیلمنامه) نامزد جایزه اسکار شد.داستان فیلم در لندن اواسط دهه 1960 روی می دهد و ماجرای یک عکاس معروف مجله مد را بیان می کند که تصادفن متوجه جسدی در
یک پارک می گردد.آگراندیسمان همچنین نگاهی ژرف به رویدادهای اجتماعی دهه شصت(شورش جوانان شیفته موسیقی راک ،آزادیهای جنسی و ..) می باشد. در این فیلم گروه موسیقی Yardbirds (متشکل از جف بک،اریک کلاپتن،جیمی پیج)نیز حضور دارد و صحنه ای که طرفداران پرشور هنگام اجرای گروه در یک کلوپ به سمت گیتار شکسته بک هجوم می برند و نیز سکانس پایانی فیلم(بازی تنیس با هیچ چیز )فراموش نشدنی است.
زابریسکی پوینت (1970)/Zabriskie Point نخستین فیلم آمریکایی آنتونیونی و دومین قسمت از سه گانه ساکسونی وی می باشد.در این درام نهیلیستی جذاب ،مارک فرچت و داریا هلپرین به همراه رد تایلور و پل فیکس حضور دارند.(ضمنن اولین حضور سینمایی هریسن فورد).داستان فیلم درباره دانشجوی جوان انقلابی و شبه آنارشیست به نام مارک است که پس از سرقت یک هواپیما با دختر پیشخدمتی به نام داریا آشنا می شود و به اتفاق به ناحیه ای بیابانی موسوم به دره مر گ می گریزند و در آنجا بین این دو یک رابطه عاشقانه عجیب و غریب روی می دهد.بسیاری از منتقدین ،زابریسکی پوینت را فیلمی با بازیهای بد ،شعاری،توخالی و ضعیف ترین اثر آنتونیونی (هر چند بعدن تجدید نظرهایی صورت گرفت) دانستند.
فیلم شکست تجاری وحشتناکی خورد و تجربه ناموفقی برای آنتونیونی در آمریکا بود.با این حال بعدها بازنگریهایی در قضاوت منتقدین صورت گرفت و مثلن سکانس عشقبازی اشتراکی در شنهای داغ دره مرگ یا صحنه های انفجارها و فیلمبرداری عالی آلفیو کونتینی ، مورد ستایش قرار گرفتند.موسیقی درخشان فیلم گزینشی دقیق از آثار رولینگ استونز،پینک فلوید،گریتفول دد،یانگ بلادز ، پتی پیچ و .. می باشد،.فیلمنامه فیلم به طور مشترک توسط آنتونیونی و سام شپارد نوشته شد.
پس از زابریسکی پوینت در 1975 حرفه: خبرنگار/Professione: Reporter با بازی جک نیکلسن و ماریا اشنایدر به نمایش در آمد.این آخرین قسمت از سه گانه انگلیسی زبان آنتونیونی و آخرین فیلم مهم وی بود.جک نیکلسن نقش خبرنگاری را برعهده دارد که برای تهیه گزارشی به کشور آفریقایی چاد می رود.در بین راه اتومبیل وی در صحرا در شن گیر می کند و وی به ناچار به یک متل بین راهی می رود.در آنجا با یک قاچاقچی اسلحه آشنا شده و پس از مرگ ناگهانی قاچاقچی ،وی تصمیم می گیرد که جای خود را با وی عوض کند.حرفه :خبرنگار هر چند در زمان خود با نقدهای ضد و نقیضی رو به رو شد،اما بعدها به عنوان یکی از آثار ممتاز آنتونیونی مطرح گردید.
مفهوم از خود بیگانگی و استحاله به بهترین نحو ممکن و با ریتم کند فیلم آمیخته شده است. در اواسط دهه 1980 به علت حمله قلبی وی قدرت تکلم خویش را از دست داد ،امری که سبب معوق ماندن بسیاری از پروژه های وی گردید ،با اینحال در 1995 ،به کمک ویم وندرس و آتوم آگویان فیلمی به نام ماورای ابرها و با بازی مارچلو ماسترویانی و جان مالکوویچ ساخت که
بازگشتی خاطره انگیز به عالم سینما بود.در همین سال جایزه اسکار یک عمر فعالیت هنری به عنوان یکی از اساتید سبک بصری ،توسط جک نیکلسون به وی اعطا گردید. در سال 2004 آنتونیونی به همراه استیون سودربرگ و وانگ کار وای فیلم اپیزودیک اروس /Eros را کارگردانی کرد.
اعلام یک نظریه جدید مبنی بر پنهان شدن یک تصویر جدید در فرسک (نقاشی دیواری) شام آخر اثر لئوناردو داوینچی(1452-1519)،هنرمند نامدار ایتالیایی دوره رنسانس ،سبب هجوم علاقه مندان و دوستداران آثار هنری به وب سایت های مربوط به آثار وی شده است ،به دلیل این ازدحام ،وب سایت هایی نظیر www.leonardodavinci.tv ، www.codicedavinci.tv ، ...تنها در صبح پنجشنبه پذیرای 15 میلیون بازدید بوده اند و دچار اختلال شده اند.این امر سبب شد تا صاحبان این سایت ها تقاضای سرورهای اضافی و پرقدرت تر برای شکستن این ترافیک گسترده نمایند.
به این ترتیب این فرسک رمز آلود و مذهبی پس از نگارش رمان "رمز داوینچی "(اثر دن براون) -و ارائه فرضیاتی مبنی بر ازدواج مسیح بایکی از پیروانش به نام مریم مجدلیه و سپس صاحب فرزند شدن مسیح - مجددن بر سر زبانها افتاده و جنجال آفرین شده است.اما ماجرا از این قرار است که ،یک محقق و متخصص اطلاعات و داده به نام اسلاویتسا پشی/Slavisa Pesci بر این عقیده است که در پی روی هم قرار دادن و ترکیب تصویر شام آخر با تصویر معکوس(آینه ای)آن یک شوالیه(جنگجو) صلیبی و شخصی که کودکی را در آغوش گرفته است ،به عنوان عناصر جدیدی وارد ترکیب بندی شده اند.
پشی به مطبوعات می گوید:"هر چند من به صورتی تصادفی به این موضوع برخوردم،امااز بسیاری از جزئیات می توان این گونه استنتاج کرد که نه تنها شانس جایی نداشته ،بلکه یک محاسبه دقیق اساس کار بوده است." در این نسخه ترکیبی و سوپرایمپوز(بر هم نهی) تمثالی در سمت چپ مسیح دیده می شود که کودکی را در آغوش دارد،هر چند پشی در مورد اینکه این کودک فرزند مسیح باشد یا نه ،ابراز نظری نمی کند.
از دیگر موارد قابل ذکر تمثال یهودا یکی از حواریون مسیح است که در فرسک اولیه داوینچی در سمت راست مسیح قرار دارد.به اعتقاد منابع مسیحی ،یهودا به عنوان شخصیتی مطرح است که در نهایت به مسیح خیانت می کند و شام آخر هم لحظه های را به تصویر می کشد که عیسی مسیح پیش بینی می کند که یکی از یارانش وی را لو می دهد.اما آنچه در نسخه ترکیبی شام آخر قابل رویت است، بیانگر مطلب دیگری است. در تصویر معکوس ،محل قرار گیری یهودا ،یک فضای خالی است (در سمت چپ)و به عبارت دیگر وی محو می گردد.
از دیگر عناصر اضافه شده به نسخه ترکیبی ،یک جام شراب است که پیش روی مسیح قرار دارد و حالتی را نشان می دهد که وی در حال تقدیس نان و شراب برای نخستین عشاء ربانی است.
منبع:رویترز
آنجلا دونالد(آسوشیتد پرس)
پاریس-قرائن رسمی حاکی از این است که جیم موریسن خواننده نامدار Doorsدر آخرین روز حیاتش در پاریس به دیدن یک فیلم رفت ،به چند نمونه از کارهای ضبط شده گوش داد ، به خانه بازگشت ،سپس حالش رو به وخامت نهاد و در وان حمام منزلش در 27 سالگی در گذشت.با گذشت 36 سال از زمان مرگ این خواننده نامدار گروه Doors ،شایعات و ابهامات فراوانی درباره مرگ وی وجود دارد .آخرین مورد به داستان متفاوتی باز می گردد که سم برنت/Sam Bernett ،که سابقن مدیر یک کلوب شبانه در پاریس بود ه،در کتاب جدیدش به نام "پایان :جیم موریسن "بازگو می کند.به عقیده وی ،مرگ موریسن بر اثر استفاده بیش از حد هروئین در توالت کلوب رخ داده است.برنت شوک حاصل از دیدن جسد موریسن را اینگونه در کتابش توصیف می کند:خواننده پرشور گروه Doors ،پسر زیبای کالیفرنیا،تبدیل به تنی بیجان و مچاله در توالت کلوب شده بود.برنت که این کتاب را به زبان فرانسه نوشته ،بر این عقیده است که در ادامه دو دلال مواد مخدر جسد موریسن را به آپارتمان شخصیش بردند.برنت که در زمان مرگ موریسن در 1971 ،بیست و یکی دو ساله بود، بعدها کارش را به عنوان چهر ه ای شاخص در رادیو و مرکز دیسنی لند ادامه داد و گزارشهای او برای جستجوی علت مرگ موریسن سالها موجبات دردسر را برایش فراهم کرده بود ،به نحوی که وی تصمیم به مسکوت گذاشتن قضیه گرفته و تنها به پیشنهاد همسرش حاضر به نوشتن این کتاب شده است.هر چند یکی از مقامات مسئول پیگیری کننده، این را غیر محتمل می داند که پرونده مرگ موریسن مجددن بازگشایی گردد و یا در مورد یک اقدام از پیش طراحی شده برای این منظور ،به دلیل پایان محدودیت های زمانی و قانونی و مختومه شدن امر ،بحثی به میان آید.این امر در حالی است که استیون دیویس نویسنده کتاب "جیم موریسن:زندگی،مرگ و افسانه"می گوید که حاضر نیست به خاطر انتشار کتاب برنت تاریخ را بازنویسی کند و بر این باور است که این امر تنها به عنوان یک احتمال که از پیش مطرح بوده ،وجود دارد.وی بر این باور است که موریسن در همان شب مرگش در کلوب شبانه نبوده و پس از مصرف هم زنده مانده است.
موریسن در مارچ سال 1971 به دلیل مشکلات حقوقی و دردسرهای ناشی از آن مجبور به ترک خاک آمریکا و ورود به پاریس شد.در کنسرتی در فلوریدا به سال 1969 ،به اقدام علیه عفت عمومی(در آوردن آلت تناسلی و نشان دادن آن به تماشاچیان)متهم شد ;که این حادثه منجر به لغو کنسرتهای گروه و پدیدار شدن وجهه ای منفی در میان عموم گردید.
سپس موریسون در طول مدت آزادی مشروط و تقاضای استینافش در 1971 به فرانسه رفت و همراه دوست دخترش(پاملا کرسن / Pamela Courson) در آپارتمانی در پاریس اقامت گزید.در مدت اقامتش در پاریس موریسن بسیاری از اوقات در حالی که کیسه ای پلاستیکی را که حاوی نوشته هایش بود همراه داشت در خیابانها به پرسه زدن مشغول بود و به گشت و گذار می پرداخت.در این مدت وزنش به میزان بسیار زیادی افزایش یافت و سلامت وی به طور جدی در معرض تهدید قرار گرفت.
برنت در ادامه می گوید:"موریسن معمولن هر شب در پارتیهای کلوبهای شبانه و سیرک راک ان رول حضور داشت ،من جمله در" کلوب هیپ لفت بنک " که وی مدیریتش را بر عهده داشته است و اینجا جایی بود که اشخاص مطرحی همچون رومن پولانسکی(کارگردان) و مارین فیث فول(خواننده) معمولن آنجا می آمدند.
برنت وقایع آن شب را اینگونه شرح می دهد:"حوالی ساعت 1 بامداد موریسن به کلوب آمد و از دو دلال دراگ ،مقداری هروئین برای کورسن خرید،مدتی بعد موریسن ناپدید شد و بالاخره نگهبان ویژه کلوب که در توالت قفل شده را شکست با جسد وی مواجه شد.در ادامه یک پزشک بر بالین موریسن حاضر گشته و پس از مشاهده مقداری ناچیز کف و خون که از بینی موریسن جاری بود،تشخیص به استعمال بیش از حد هروئین/Overdose داد.برنت در ادامه اضافه می کند که :"به یاد ندارم موریسن آن شب هروئین مصرف کرده باشد ،هر چند وی به دلیل بیمی که از استفاده از سرنگ و تزریق داشت ،معمولن به مصرف استشمامی معروف بود."
وی در ادامه می گوید :"آن دو دلال دراگ بیش از هرچیز اصرار بر این داشتند که موریسن در حال بی هوشی موقت به سر می برد و حتی معتقد بودند که وی غش کرده است.لذا جسد وی را به خارج از کلوب بردند ."برنت به گفته خودش سعی داشته که این جریان مشکوک را هر چه سریعتر به مقامات پلیس اطلاع دهد ،اما صاحب کلوب به وی دستور می دهد که اقدامی نکند و بهتر است که در این قضیه دخالتی نکنند و خود را در معرض اتهام قرار ندهند."وی بر این باور است که" دو دلال دراگ سپس جسد موریسن را به آپارتمان وی برده و در وان حمام انداختند."
اما پاملا،دوست دختر موریسن -که سه سال بعد(1974) بر اثر استفاده بیش از هروئین فوت کرد-یک داستان کاملن متفاوت را برای پلیس تعریف کرد.وی گفت :"آن شب همراه جیم ،پس از رفتن به سینما و صرف شام ،وی به چند مورد از کارهای ضبط شده گوش داد و سپس خوابید".مطابق شهادت وی به پلیس ،"در نیمه های شب موریسن از خواب بیدار شده و پس از احساس کسالت مختصری ،به حمام رفت تا دوش بگیرد."در ادامه کورسن می گوید:" که پیکر بیجان موریسن را در وان حمام یافته است."
موریسن در 7 جولای 1971 در قبرستان پره لاشز/Pere Lachaise پاریس طی یک مراسم بدون تشریفات چندانی، به خاک سپرده شد.هیچ نوع کالبد شکافی روی جسد وی انجام نشد.
*یکی از دلایلی که این همه مدت غایب بودیم به دلشوره و اضطراب کشنده ای بازمی گشت همراه با فکر مداوم که گهگاهی میل می کرد رو به پارانویای شدید و گهگاهی هم سر از فوبیا در می آورد.هرچه بود مدتی ما را همچون chain بدجور lock کرده بود .اما این مدت یک حسن هم داشت و آن خلاصی از دست این درس لعنتی بود که بدجور زمینگیر کرده بود ما را.
*شخصن معتقدم که پیش گویی های بزرگان پسامدرنیسم به خصوص جناب لیوتار در باب محو شدن کلان روایتها دارد بدجور جامه عمل می پوشاند.بعد از نابودی نظام کمونیستی در شوروی حالا رفته رفته می بینیم که ترکشهای این پدیده غریب دارد به ناسیونالیسم هم اصابت می کند. نمونه بارز این قضیه را می توان در انتخاب نیکولا سارکوزی در انتخابات ریاست جمهوری فرانسه مشاهده کرد.احتمالن خیلی از شما دوستان به سنت گرا بودن ذاتی فرانسویان در عرصه ناسیونالیسم وقوف کامل دارید و اینکه ناسیونالیسم این حضرات بود که رسمن قضیه یهود ستیزی را وارد عرصه فکر و اندیشه کرد (البته در میان اهل قلم و به طور رسمی) و در قضیه محاکمه آلفرد دریفوس آن را عملی نمود و همان جبهه گیری های مشهور را در میان متفکران فرانسوی پدید آورد.اما این بار سارکوزی با تباری مجار و نیمه یهودی می آید و می شود رئیس جمهور فرانسه.در همان موقعی که ژان ماری لوپن که در میان فرانسویان به فاشیست معروف بود و از ریشه این ناسیونالیسم افراطی تغذیه می کرد و توانست با استفاده از تقسیم شدن آرای کاندیدا ها به دور دوم بیاید و با شیاد(لقبی که به شیراک داده شده بود)رقابت کند و البته مفتضحانه هم شکست سختی بخورد،آرام آرام استارت به سراشیب رفتن این قوی ترین کلان روایت یعنی ناسیونالیسم کلاسیک فرانسوی زده شد.ادامه این بحث هم مشخص است فرانسه را حداقل از دیدی عوامانه از مراکز عمده صدور فکر می شناسند.
*اما در این مدت تجربه لذت دیدن و شنیدن 3 اثر هنری را داشتم:
اول:از میان آلبومهای رولینگ استونز ،تنها آلبوم Their Satanic Majesties Request یا درخواست عالیجنابان اهریمنی در آرشیوم غایب بود که خوشبختانه اضافه شد.استونز این آلبوم را در 1967 منتشر کرد یعنی زمانی که سبک گروه به صورت ریشه ای و بنیادی در حال پوست انداختن و وداع تدریجی با بریتیش اینویژن بود.هر چند این آلبوم دراندازه شاهکارهایی چون Beggars Banquet ،Let It Bleed و یا Sticky Fingers نیست اما نمی توان آنرا جزو آثار خیلی خوب به حساب نیاورد.خیز نشاط آور به دریای Psychedelic Rock با ترانه هایی همچون 2000 Light Years from Home و 2000 Man و البته Sing This All Together (See What Happens)" کاملن جذاب و کم نظیر است.از اشکالات جزئی این آلبوم نبود قطعات(هیتها) داغ و قدرت مانور کم (که خصلت ووکال جکر و نوازندگی ریچارد است) می باشد، که کمی سبب لنگیدن کار شده و موجب شده تا کار بی نقص از آب در نیاید.در هر حال حس پیشگویانه توام با طنز در آهنگ 2000 Man ،جذاب و گیراست. می توان تاثیر این آلبوم را بر بیلی کورگان(نوازنده و خواننده گروهSmashing Pumpkins ) ملاحظه کرد.این آلبوم راه را برای انتشار شاهکاری همچون Beggars Banquet در سال بعد هموار می کند.دوستانی که مایل به دانلود کرد ابن آلبوم هستند ،سایت آپلودی را معرفی کنند تا آلبوم را برایتان آنجا بگذارم.
دوم:دیدن کنسرت سال 1971 نیل یانگ کبیر در میسی هال بسیار تکانمان داد.این کنسرت که پس از حدود 36 سال از اجرا ی آن به صورت کامل منتشر شده ،حاوی اجراهای بی نظیری- و حتی در برخی موارد بهتر از اصل آهنگ- است.توصیه می کنم حتمن آن را ببینید.اجرای فوق العاده old man و Heart Of Gold بدجوری ما را گرفت و بدون تعارف از اجرای اصل آهنگ ها قوی تر بود.
سوم: باز هم رولینگ استونز.در کنسرت ریو در 1998 یکی از نادر اتفاقات جهان موسیقی رخ می دهد.میک جگر پیش از بازخوانی آهنگ جریان ساز Like A Rolling Stone از شاعر ،آهنگساز و خواننده اصلی این آهنگ دعوت می کند :جناب باب دیلن. باب دیلن وارد برنامه می شود و با خونسردی ،جگر را در اجرای این آهنگ همراهی می کند. هم نوایی و البته بیشتر نمایش دونفره این دوغول موسیقی فراموش نشدنی است .
*اخیرن مجموعه داستانی از نویسندگان مطرح به نام مرفین به دستم رسید.داستان اول کتاب که نام مرفین را داشت از میخاییل بولگاکف بزرگ بود.برداستی تکان دهنده و همراه با نقدی گزنده و اجتماعی از زندگی مردم روسیه در سالهای اوایل انقلاب که روسیه تازه شوروی شده بود.حاصل کار در عین روایت سرد و بی تکلف بولگاکف ، بسیر گرم و پر حرارت بود.
*همیشه معتقد بودم که فیدل کاسترو یا اصطلاحن رفیق فیدل را باید در قفس انداخت. اما این دلیل بر ترجیح دادن رفیق همرزم کاسترو یعنی دکتر ارنستو چه گوارا نیست.هرچند معتقدم چه گوارا در بهترین حالت یک مدل خوب بود،نه برای انقلاب بلکه برای عکاسی. و اندی وارهول چه خوب این ایده را فهمیده بود. اما اخیرن یک هم بند هم برای رفیق کاسترو پیدا کردم،یعنی جناب هوگو چاوز.اگر قرار باشد به لیست این دن کیشوت ها و یا شومن ها همین طوری اضافه گردد ، باید یک رنکینگ کامل نوشت.اما این آقایان کاسترو و چاوز دیگر شور دلقک بازی را در آورده اند.سلطنت آقای کاسترو به پنجمین دهه خود نزدیک می گردد و این جناب که در حال موت است هر ازچندگاهی موقتن به هوش می آید چند جمله ای در باره پیروزی نهایی سوسیالیسم کوبایی بر زبان می آورد و دوباره از حال می رودو تا چند ماه و شاید چند سال دیگر به حیات نباتی می پردازد .آقای چاوز هم که تحت لوای اصالت انسان در سوسیالیسم ،یواش یواش تمرین ریاست جمهوری مادام العمر را می کند.گندش را در نیاورده اند ،به نظر شما؟
*این یادداشت را با اظهار نظر دوتن از طرفداران یا بهتر بگویم Fanهای آقای جاستین تیمبرلیک(که اتفاقن هوادار کاسترو هم هست) که در کامنت دانی گذاشته بودند و به بنده و دیگران لطف کرده بودند به پایان می برم:
ناشناس میگه:
ببین یه چیز بهتون بگم به هرکی می خواین توهین کنید الا جاستین.به نظر من اگه جاستین بی غیرت باشه از شما ها
بی غیرت تر نیست لطفا توهین نکنید تازه من واقعا بهش
افتخار می کنم که با اون البوم قشنگش دو تا جایزه گرفته.
دفعه ی اخرتون باشه که به جاستین توهین می کنید.
فرناز می گه:
منم با ناشناس موافقم شما خر جاستینم نمی شید چرا حرف مفت می زنید اینجا .فعلا همه دارن می گن اون مایکل جکسون بعدی امریکاست پس هیییییییییس